تبليغاتX
شعر پارسی - اشعار حمید مصدق: دفتر گیرم که آب رفته به جوی اید با آبروی رفته چه باید کرد ؟

شعر پارسی

♀ بزرگترین منبع اشعار فارسی ♀

اشعار حمید مصدق: دفتر گیرم که آب رفته به جوی اید با آبروی رفته چه باید کرد ؟

گیرم که آب رفته به جوی اید با آبروی رفته چه باید کرد ؟

1

وقتی كه بامدادان
 مهر سپهر جلوه گری را
 آغاز می كند
 وقتی كه مهر پلك گرانبار خواب را
 با ناز و كرشمه ز هم باز می كند
 آنگه ستاره سحری
 در سپیده دم خاموش می شود
 آری
من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام
 و بی طلوع گرم تو در زندگانیم
 خاموش گشته ام

***

 2

من مرغ آتشم
 می سوزم از شراره این عشق سرکشم
 چون سوخت پیکرم
 چون شعله های سرکش جانم فرو نشست
 آنگاه باز از دل خکستر
بار دگر تولد من
 آغاز می شود
و من دوبارهخ زندگیم را
 آغاز می کنم
پر باز می کنم
 پرواز می کنم

***

3

پنداشتی
 چونکوه کوه خاموش دمسردم ؟
 بی درد سنگ سکت بی دردم ؟
نی
 قله ام
 بلندترین قله غرور
اینک درون سینه من التهابهاست
 هرگز گمان مبر
 شد خاطرات تلخ فراموشم
هرچند
 نستوه کوه سکت و سردم لیک
آتشفشان مرده خاموشم

***

4

چون دشت آب نور
 چون عطر پونه بودم
 در ژرفنای شب
 آمد نسیم و رایحه ام را برد
 تا ساحل سپیده صبح ستاره سوز
 تا آسمان روز
چون راز سر به مهر نهان دارم
 وان شور بخش واژه نامت را
 من دره عمیق غمم در من
 پرواز ده طنین کلامت را
من پرواز کرده ام
 از بامهای دنیا
 تا دامهای دنیا

***

5

ای داد
 تند باد
 توفان و سیل و صاعقه هر سوی ره گشاد
 دیگر به اعتماد که باید بود ؟
دیوار اعتماد فرو رخت
 و کسوت بلند تمنا
 بر قامت بلند تو کوتاهتر نمود
 پایان آشنایی
آغاز رنج تفرقه ای سخت دردنک
 هر سوی سیل
 سنگین و سهمنک
من از کدام نقطه
آغاز می کنم ؟
توفان و سیل و صاعقه
اینک دریچه را
من با کدام جرات
 سوی ستاره سحری باز می کنم ؟

***

6

بگذار تا ببارد باران
باران وهمنک
 در ژرفی شب
این شب بی پایان
بگذار تا ببارد باران
 اینک نگاه کن
 از پشت پلک پنجره
تکرار پر ترنم باران را
و گوش کن که در شب
دیگر سکوت نیست
بشنو سرود ریزش باران را
کامشب به یاد تو می آرد
گویی صدای سم سواران را
 امشب صفای گریه من
 سیلاب ابرهای بهاران است
این گریه نیست
 ریزش باران است
 آواز می دهم
 ایا کسی مرا
 از ساحل سپیده شبها صدا نزد ؟
از پشت پلک پنجره می دیدم
 شب را و قیر گونه قبایش را
دیدم نسیم صبح
 این قیر گونه گیسوی شب را
سپید میسازد
و اقتدار قله کهسار دوردست
 در اهتزاز روشنی آفتاب م یخندد
 در دوردستها
 باریده بود بارانی
 سنگین و سهمنک
 و دست استغاثه من
 سدی نبود سیل مهیبی را که می آمد
و آخرین ستون
 از پایداری روحم را
 تا انتهای ظلمت شب
 انتهای شب می برد
 آری کس مرا
 از ساحل سپیده شبها صدا نزد

 

***

7

مبهوت
 در این جهان چون برهوت مبهوت
 آه ای پدر مگر
 گندم چهقدر شیرین بود ؟
 و سیب سرخ وسوسه حوا را
 در دامن فریب چرا افکند ؟
نفرین به دیو وسوسه
 نفرین به هوشیاری
 آری عقاب شیطان را
من در بهشا دیدم
و نیز رنج آدم و حوا را
 دراین زمین زندان
 و رنج جاودانه انسان
 دیدم مرا
این غرق در ملال
 دیو محیط من این دوی اضطراب
می کاهد از درون چو چناران دیرسال
ناگه
 مشام جان را
 از باغ عشق رایح ای مست می کند
 گفتی که باغ عشق بهشت است
 در باغ عشق او
از پله های مرمر
 با قامتی بلندتر از افرا
 می آمد
و عطر روحپرور اندامش
ذرات نور را
در شور و شوق و وسوسه می آورد
 دیدم که دستهای سپیدش
انبوه گیسوان سیاهش را
 آشفته می کند
 دیدم که انعطاف نگاهش
 پرواز پک چلچله ها بود
 ناگاه دیدگان چو گشودم
 چه وحشتی
 دیدم فریب بود فروپوش دهشتی
دیدم که با تمام ظرافت او
 ازهم گسیخت
 ریخت فروریخت
هیچ شد
چه خوابهای نغز طلایی را
 پنداشتم
 نقش حقیقتی ست
 چه جامه های فاخر
 بر قامت بلند تمنا
 در هاله های رویا
 بردوخته
 چه شعله های سرکش
 در باغهای پندار افروخته
 چه صادقانه و معصوم
 در شعلههای سرکش آن عشق
سوخته بودم


 

***

8

دیدم در آن کویر درختی غریب را
 محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
 تنها نشسته ای
بی برگ و بار زیر نفسهای آفتاب
 در التهاب
در انتظار قطره باران
 در آرزوی آب
 ابری رسید
چهر درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت و گفت
 ای ابر ای بشارت باران
 ایا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟
غرید تیره ابر
 برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت
چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر
ای کاش
 خکستر وجود مرا با خویش
 می برد باد
باد بیابانگرد
ای داد
 دیدم که گرد باد
 حتی
 خکستر وجود مرا با خود نمی برد

 

 ***

9

افسوس می خورم
 وقتی که خواهرم
در این دروغزار پر از کرکس
 فکر پرنده ای ست
 فکر پرنده ای که ز پرواز مانده است
 گفتی سکوت خواهر من بدری
 چون اهتزاز روح بیابان بود
دیدم که خواهرم
 در انزوای شبهای خود گریست
دستش زلال اشک روانش را
پنهان سترد و سکت زیست
خواندم
 خواهر حکایت من را
 شبهای بی ستاره تلاوت کن
بگذار باغ
 بی خبر از من
 در بستر حریری رویای سبز رنگ بیارامد
در شهرهای کوچک
چه باغهای بزرگی
 چه سروهای بلندی
 چه روحهای ساده و معصومی ست
 خواهر حکایت من را
 با آب جاری زاینده رود باید گفت


 ***

 

10

چون قایق شکسته ز توفانم
 ساحل مرا به خویش نمی خواند
 امواج می خروشند
 امواج سهمگین
 ایا کدام موج
اینک مرا چو طعمه به گرداب می دهد ؟
گرداب می ربایدم از اوج موجها
در کام خود گرفته مرا تاب می دهد
فریاد می کشم
ایا کدام دست
برپای این نهنگ گران بند می زند ؟
ساحل مرا به وحشت گرداب دیده است
 لبخند می زند

***

 

11

سفر نخستین
با خود شبی به سیر و سفر رفتم
 با سایه ام به گشت وگذر رفتم
با سایه گفتگوی من آن شب ادامه داشت
شب
 با پیاله های پیاپی
 پایان نمی گرفت
 هر جام
 جام خاطره ای بود
در دل هزار پرسش و بر لب سکوت تلخ
 رفتیم رود را به تماشا که او تشست
با اولین تساره شب آغاز گشته بود
 با اولین پیاله شب ما
 شب ما را به سوی صبح
سوی سپیده سحری می برد
شب شهر خفته را
خاموش زیر چتر سیاهش گرفته بود
زاینده رود
 در دل مرداب می نشست که او برخاست
و دستهای نحیفش را
 بر نرده های آهنی ساحل آویخت
و سایه سیاهش
 بر روی آبهای روان ریخت
بانگی ؟
 نه ناله ای
 از سینه برکشید
 و آن سکوت کامل ساحل را آشفت
چونان نسیم
 که برگ درختان را
پنداشتی که زمزمه سایه
 در هیچ می نشست
گفتی که واژه ها
 در حجم بی نهایت
 نابود می شدند
و باز هم سکوت
 گفتم
 سکوت چیست ؟،
آری سکوت تو هرگز دلیل پایان نیست
خندید
 خنده ؟
نه
که زهر خند خفته به لب بود
 این بار
 گویی طنین صوت می آمد
 از ژرفنای چاه شگرفی مغموم
با واژههای درهم نامفهوم
 گفتی نه گفتگوست
 که نجوایی
 می گفت
گفتی سکوت ؟
 هرگز
گاهی سکوت واژه گویایی ست
 یک اسب شیهه می کشد و سرنوشت ما
 تغییر می کند
 حاصل چه بوود آنهمه فریاد را که من ؟
 گر شیهه بود شیوم من شاید
 اما شیون به هیچ کار نیامد
و سوگواری
 درماتم گلی که به گرداب برگذشت
 بیهوده
آن شب که دست من
 از دشت چید آن شقایق وحشی را
 آنگاه
 برگ درخت توت دم دستش را چید
 با مت دشتی پر از شقایق
دشتی پر از شقایق وحشی بود
 آنگاه برگ درخت توت رها بر آب می رفت
ما نیز بر ساحلی که خلوت و خاموشی
 و پاسی از شبانه گذشته رفتیم
نه رفتنی مصمم
 که گامهای تفرج بود
 بی آنکه قصد گردش و تفریحی
 با مرد کشت سوخته ای گرم گشت می رفتم
و انحنای گرده او
پنداشتی که بار مصیبت را
بر خویش می کشید
پرسیدمش که
 رود آن خشمنک رود
گفتی چه شد ؟
 به دامن مردابها نشست ؟
 ناگاه ایستاد
 چشمش به چشم خسته من افتاد
 بر دیدگان خسته خواب آلود
می گفت
 گفتی چه رود ؟ رود ؟ آن خشمنک رود ؟
لختی سکوت کرد
سپس افزود
 هیهات
 الحق که ما چه پست و پلیدیم
 و من علی الخصوص
 من رود پک را
در لحظه های خشم
در ذهن خود به دامن مرداب برده ام
بیچاره من که خرمن عمرم را
 با دست خویشتن
 در شعله های آتش خشمم نشانده ام
بر کام ما نگشت و نکردیم
کاری که چرخ نگردد
این گرد گرد چرخ کهن گشت و کشت و گشت
 ما روزهای معرکه در خواب بوده ایم
آنگاه می گریست
 که من گفتم
 این جای گریه نیست
 آرام گریه کن
 که هق هق گریستن تو سکوت را
ددیم صدای هق هق او اوج می گرفت
 گفتم
بگذر ز گریه مرد
آنجا نگاه کن
آن پرخروش رود خروشنده
 اینک این خاموش
 در پاسخم سرود
 آری شگفت رود
 اما شگفت نیست ؟
آن پرخروش رود خروشنده ای
که در من بود ؟
 اینک این در بطالت در یاس در کدورت خود تنها
تابنده آفتاب
 از ما دریغ داشت طلوعش را
ایا
 این خیل خواب در خور خرگوشان
 از چشم خلق خیمه نخواهد کند ؟
 آنگاه می فروش
 ما را به یک پیاله محبت کرد
 در امتداد رود ما گفتگوکنان رفتیم
گفتم
 هنوز هم ؟
 شاید که آب رفته به جوی ‌اید
 خندید یعنی
 گیرم که آب رفته به جوی اید
 با آبروی رفته چه باید کرد ؟
 می گفت
 در سرزمین هرز
 سرشاخه های سبز
 نمی روید
دیدم
ایمان به ناامیدی بسیار خویش داشت که ترسیدم
 از دور عابری
 با سوزنک زمزمهای گرم ناله بود
 هر کاو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید
 در رهگذر باد نگهبان لاله بود
گفتم
 شب دیرگاه شد
 دستان سایه جانب من آمد
 یعنی برو که رخصت رفتن داد
رفتم
درانتهای جاده نگاهم بر او فتاد
 او بود از روی نرده خم شده
روی رود
 دیدم سیماب صبحگاهی
 از سر بلندترین کوهها فرو میریخت
 گفتم
 برخیز و خواب را
برخیز و باز روشنی آفتاب را
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ﭏ پارسا ﭏ  |